ساعت 12:30
گلوله های آتش از مشعل خورشید می بارید.وقت دخول به پایانه فرارسیده بود.اولین کسی که به چشمم خورد کسی نبود جز حسنی…
وقت اذان رسیده بود.با حسین آقا راهی نمازخانه شدیم.به صورت Express یاmp3نمازمان را اقامه کردیم،مبادا ابوالفضل بیاید ومعطّل شود یا اینکه اتوبوس برود!
همه آمده بودند جز ابوالفضل و اتوبوس هم 1ساعت بعد حرکت کرد! چون با اتوبوس های ترمینال بودیم نمی شد زیاد سر و صدا کنیم به همین خاطر محیط خشکی به وجود آمده بود -و نزدیک بود مثل چوب خشک در ….(ببخشید!)- مگه نه حتماً اتوبوس روی هوا بود.به همین دلیل زیاد سوژه پیدا نمی شد.
اصفهان پنج کیلومتر.همه خواب بودند و من همچنان بیدار. شاید هم مبالغه کرده باشم.یاد کوله پشتی ها افتادم.گفتم کی می خواد خر حمّال اون همه کوله بشه!(البته بماند اکثر مسیر را خودم برای کوله ها خرحمّالی به خرج می دادم!)
اُففففیشش!!داشت پام می شد عین دسته ی صندلی چوبیِ اتاقم!عجب هوایی!(زیاد هم فرقی با هوای دیار آل باقیِ خودمان نداشت.)
آخ حالا نوبت کوله هاست.من هم رفتم زیر یکی از سبکهاش.راستی این همه کوله کوله کردم منطورم وسایل کمپینگه که حاج آقا عبد الرحیمی با 500هزار تومان بی زبان ابوالفضل خریده،است.(+1تشکر از آقای فتّاحی)
ابوالفضل هم به محض پیاده شدنش شیرین بازی هایش را از سر گرفت.ما هم هنگام ورود به خیابان سعی می کردیم به گونه ای اراکیّت خود را بر همگان اثبات کنیم.هر کس به شکلی…مثلاً یکی با ضابلو بازی هایش (ضایع+تابلو=ضابلو) یکی دیگه با لهجه ی زاقارت اِراکی،خودم هم با مقایسه ی اراک واصفهان.
این اصفهانی ها هم خیلی آخوند ندیده اند.تا حالا ندیده بودند یه گله بچه با کوله پشتی دنبال یه آخوند راه بیفتند!
اولین جایی که از اصفهان ملاقات کردیم سی وسه پل بدون زاینده رود بود.
بعد از گرفتن یک عکس با این دریاچه ی خروشان(!) رفتیم به طواف سَروَرِش.بعد از عبور از بالاش رفتیم که از زیرش بگذریم. خواندن ادامه این مطلب »
